بگذار از مسجد ریگ سنه 1368 برایت بگویم.

 

رفته بودم دلتنگی هایم را کمی آنسوتر،جایی نزدیک تنهایی قدم بزنم. موسمی نامتعارف که می بایست در محل کار حاضر باشم اما به هر حال تصمیمم را گرفته بودم، می خواستم در تنهایی سیال دورن آب تنی کنم. جایی که قبلا دورتر می نمود اما اکنون بنا به گذر زمان، افزایش سن یا رشد تکنولوژی، نمی دانم کدام، اما به هر حال نزدیکتر می نمود. 

فضای پشت مسجد ریگ برای همه هم نسل های من بوی نوستالوژی می دهد.بگذار از مسجد ریگ سنه 1368 برایت بگویم. یک ساختمان خشت و گلی که مثل کوه یخ فقط قسمت کوچکی از خود را به ما نشان می داد.
آن روزها هرگز در ذهنم خطور نمی کرد روی سطح خاک مقدسی می دوم، هرگز نمی اندیشدیم ممکن است زیر پاهای کوچک پسر مجومرد دنیایی جذاب آرمیده باشد. اما هر چه بود جاذبه ای بود غیر قابل توصیف.جاذبه شکل شمایل کودکی، جاذبه ای به رنگ سبز تیره.
گنبدی بود که از سطح خاک شروع می شد، تو پنداری که از همین جا روییده و حفره ای کوچک که چند پله ی آهنی تو را به عمق تمدن می برد ،به عمق تاریخ.
سنه 68 رومن گیرشمن را نمی شناختم.اما او از آنسوی دنیا فهمیده بود تمدنی اینجا آرمیده است
او آمده بود و من نفهمیده بودم.
نفهمیدن......
دایره های هم مرکز سرگیجه مرا می آورد از نوستالوژی تا امروز ،از عمق تمدن تا سطح خاکی زیر پایم.
سر می چرخانم بدنبال سایه ی گزها می گردم راستی درختان گز کجا هستند؟
جاده خاکی کنار گزها که با انحنایی جذاب و با انتهایی مبهم از ما دور می شد،کجاست؟
چقدر اطرافم گل نخاله روییده،نخاله های ساختمانی چقدر سرگردانند. 

آهی می کشم. وسط هفته که باشد صبح که باشد اینجا تنهایی بیداد می کند. بهتر، بگذار با خیال راحت آه بکشم.جوی آب کنار گزها خشکیده،نمیدانم شاید در این موسم چاه خاموش است. نمی دانم شاید کانال سیمانی راهش را جدا کرده ،هر چه هست همان جای قبلی نیست.رسیده ام به پارک کنار مسجد ریگ. درست نمی دانم شاید اولین پارک منطقه بود.
پاییز را باید زیر درختان جستجو کرد.
اما این پارک انگار ....
پارک یعنی درختانش بالیده و سر به آسمان ساییده،پارک یعنی کودکی که قهقه اش فریاد امید است،پارک یعنی جریان که مفسر زندگیست. اما رنگ فراموشی صورت پارک را پوشانده.
راه می روم و می اندیشم، به همه ی آنچه از ما دریغ شده است،به پارکی ساده اما تمیز،به شیهه اسب هایی که دیگر گوش کویر را نوازش نمی دهد،به تکه تکه های تمدن سرزمینم که به یغما می رود،به افراط که از هوش بشر بعید است،به عدم توازن که مایه شرمساریست. به باختران که دو باره کرمانشاه شد و
به بارقه ای امید که تمدن خفته زیر خروارها خاک مسجد ریگ دوباره جوانه خواهد زد.